زندگی صورتی

عید و امسال عیدی ندارم
نویسنده : شعله نوری - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

روزهای آخر اسفند هست. همه دارن آماده میشن برای بهار. برای عید. برای خوب دیدن و خوب شنیدن. امسال اولین عیدی هست که خونه خودم هستم. با کلی عشق و حس و حال داشتم آماده میشدم. انواع سبزه رو آماده کردم. کلی برای تزئینات سفره برنامه ریزی کردم. اما دیروز ظهر خبر دادند یکی از اقوام نزدیک همسرم( پسرخاله) بدلیل سقوط سنگ روی ماشینش توی جاده سوادکوه به تهران فوت کرد. نمیدونم چی باید بگم اما همین بس که بگم قسمتش خیلی تکان دهنده بود. فکر کنید یه سنگ 500 کیلویی زبونم لال-خدای نکرده- بیفته روی ماشین شما. چی ازتون باقی میمونه؟؟؟؟

خیلی حس بدیه. خیلی خیلی خیلی ..................

 


 
 
دوست داشتم بنویسم
نویسنده : شعله نوری - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

دلم خیلی تنگ شده بود برای تنهایی های خودم. دیشب بدون هیچ دلیلی جدا از شوهرم تو اتاق سرد رو زمین خوابیدم. با غرور تمام. برای اینکه کنارش نباشم لباس گرم پوشیدم و خوابیدم. اولش سردم بود. منتظر شدم بیاد ولی نیومد. منتظر بودم تا اینکه نفهمیدم چی شد که با صدای اذان صبح بیدار شدم. ولی باز تو جام موندم. منتظر منتظر......

ساعتم آلارم داد واسه بیدار شدن و سرکار رفتن. تاخیر انداختم. شوهرم بیدار شد. رفت گلاب به روتون.... منم کم کم آماده شدم واسه بیدار شدن. بیدار شدم نماز خوندیم ولی با هم حرف نمیزدیم. زیر کتری رو روشن کرد. چایی دم کرد. منم حاضر می شدم برم ماموریت. صبحانه رو حاضر کرد. خوردیم در سکوت. رفت لباسهاشو پوشید و من ادامه دادم. خواستم برم لباس بپوشم جلوی در اومد جلوم ایستاد و راهمو بست و گفت دیشب خسته بودم و تو با صدای موبایلت آزارم میدادی. حالا آشتی باش. رومو برگردوندم ولی لبم طاقت نداشت و لبخند زد. بعدش با هم حرف زدیم و ....

با هم از خونه بیرون رفتیم و تمام مدت تو جلسه با اس م اس با هم حرف زدیم.

دنیای ما خیلی کوچیکه. لجبازیهامون بهترین فرصتهای با هم بودن رد از ما میگیره.

الانم منتظرم پیام بده با هم بریم بیرون.

دلتنگه روزهای خودم هستم .....................


 
 
بازم نا امیدی
نویسنده : شعله نوری - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
 

خواستم بنویسم ولی حالم خیلی بده.

اگه خدا راضی بشه از زندگی سیر شدم. اگه حق انتخاب داشتم میرفتم


 
 
سفر و آماده باش
نویسنده : شعله نوری - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
 

با شرمندگی تمام بابت این همه تاخیر

بدجور برنامه هام به هم ریخته. دو روز میرم کلاس زبان، یک روز دانشگاه، صبحها سرکار، عصرها پیاده روی و خیابون نوردی با همسر گرام،شبها خسته، به علت بالا رفتن هزینه های جاری اینترنت اداره قطع. حالا با این برنامه کی باید برم تو دنیای خودم نمیدونم؟ واقعا متاهلی هم حوصله میخواد هم همت بالا.

سه شنبه ه.ی.ا.ت د.و.ل.ت میان استان ما. برای همین امروز اولتیماتوم دادن که باید تا بوق سگ بمونیم تا کار ملت رو راه بندازیم.آخه کل سال داریم سوت(صوت) میزنیم و همین دو روز باید کار کنیم. حالا خدا کنه یه ناهار درست درمون بهمون بدن. از الان خوابم میاد.آخه خیلی خواب دارم .

یه چیز دیگه بگم نخندین ها. دلم واسه تنها بودنم تنگ شده.خیلی وقته دلم واسه خودم تنگ شده.

دوستای آذری من تولدتون مبارک. 


 
 
آخر هفته
نویسنده : شعله نوری - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
 

وقتی ازدواج می کنی فکرمیکنی بزرگ شدی. فکرمیکنی نیازهات رشد کردند، نیازهای جدید پیدا کردی، همراه زندگیت کنارته. همه چیز آروم پیش میره.اما وقتی به اولین دست انداز میرسید همه چیز بهم میخوره.حساب کتابهات به هم میریزه.

١- عصر پنج شنبه دارم چرت بعدظهر رو طی میکنم. زنگ در به صدا در میاد. همسر گرام اومدن، من که چشمام پر از خوابه ازش میخوام نیم ساعت وقت بده تا به چرتم ادامه بدم. قبول میکنه.

٢- من در حال چرت زدن صدای مامان رو میشنوم که داره با همسر گرام گپ میزنه و تیکه میندازه.

٣- سر ساعت بیدار میشم و میرم کنارش. میگه من اومدم بهت سر بزنم. قبول نمیکنم. میدونم دلش میخواد با هم بریم بگردیم،‌بریم سر خاک مادرش، بریم خونه شون تا باباش شاد باشه، بریم تا آخر هفته با هم باشیم. پس اصرار می کنم که باهاش برم و قبول میکنه.

۴- موقع رفتن خواهرم تذکر میده که فردا عصر دیر نیام که بابام ناراحت نشه. میخندم و بهش میگم دارم با شوهرم میرم پس جای نگرانی نیست.

۵- با هم میریم یه چرخی تو خیابونها میزنیم. اصرار میکنم  و یکم تنقلات و میوه واسه شب می خریم. نزدیک شام میرسیم خونه اونها.

۶- لباسمو عوض میکنم و میرم واسه خودم چایی بیارم. اس ام اس میاد. باز میکنم و مغزم سوت میکشه. طاقت نمیارم به همسر گرام نشون میدم. به هم میریزه. میگه بعد شام بر میگردیم.

٧- بعد شام تلاش می کنم تا فردا برگردیم اما اینبار قبول نمیکنه. با آژانس میایم در خونه من پیاده میشم و خداحافظی میکنم.

٨- از دیشب بمباران اس ام اس شدم.

٩- از فکرهای مسخره خانواده ها خسته شدم. از کم ظرفیتی خودم خسته شدم. از همیشه تنها بودن تو دنیای خودم خسته شدم.

١٠- مضمون اس ام اس:  اگه محرم نزدیک نبود زودتر عروسی می گرفتیم. چرا رفته با همسرش؟؟؟؟؟؟؟

آخر هفته هم نباید برای خودت باشی. کل هفته میری سرکار، خسته هستی و زندگیت کم جونه. به خودت میگی آخر هفته همه کم کاریها و بی رحمی ها و بدخلقیهاتو جبران میکنی ولی افسوس............................


 
 
ازدواج
نویسنده : شعله نوری - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

من در تاریخ ۴/۶/٨٩ ازدواج نمودم.

گفتم که در جریان باشید.

در ضمن امیدوارم کمتر افسرده بشم تا با قلمم شمارو اذیت نکنم.

انشالله قسمت همه جوونها بشه بوقتش.

راستی سر عقد واسه خیلی از مجردهای دور و برم دعا کردم باورتون میشه یه ۴٠-۵٠ نفری میشدند؟؟؟؟

شما هم دعا کنید براشون.


 
 
خاموشی دیوانه کننده ست
نویسنده : شعله نوری - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
 

گوشیش خاموشه.

درگیرم به خودم. اما گاهی لازمه. شاید................

وقتی خاموشه انگار همه درها بسته شده

.

.

.

.

.

کاش.........................


 
 
روزهای سرد و گرم
نویسنده : شعله نوری - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
 

روزها میگذره. گاهی گرم گاهی سرد. گاهی با کلی امید و گاهی با ناامیدی.

شاید قشنگی این دوران باشه. اما من بیشتر از همیشه استرس دارم. گاهی در حد انفجار قلبم درد میگیره. واسه آینده، زندگی، سرنوشت.....

زیاد حال نوشتن ندارم.

.

.

.

.

به امید آرامش واقعی

یا حق


 
 
← صفحه بعد