خواستم بنویسم ولی حالم خیلی بده.
اگه خدا راضی بشه از زندگی سیر شدم. اگه حق انتخاب داشتم میرفتم
نظرات () با شرمندگی تمام بابت این همه تاخیر
بدجور برنامه هام به هم ریخته. دو روز میرم کلاس زبان، یک روز دانشگاه، صبحها سرکار، عصرها پیاده روی و خیابون نوردی با همسر گرام،شبها خسته، به علت بالا رفتن هزینه های جاری اینترنت اداره قطع. حالا با این برنامه کی باید برم تو دنیای خودم نمیدونم؟ واقعا متاهلی هم حوصله میخواد هم همت بالا.
سه شنبه ه.ی.ا.ت د.و.ل.ت میان استان ما. برای همین امروز اولتیماتوم دادن که باید تا بوق سگ بمونیم تا کار ملت رو راه بندازیم.آخه کل سال داریم سوت(صوت) میزنیم و همین دو روز باید کار کنیم. حالا خدا کنه یه ناهار درست درمون بهمون بدن. از الان خوابم میاد.آخه خیلی خواب دارم .
یه چیز دیگه بگم نخندین ها. دلم واسه تنها بودنم تنگ شده.خیلی وقته دلم واسه خودم تنگ شده.
دوستای آذری من تولدتون مبارک.
نظرات () وقتی ازدواج می کنی فکرمیکنی بزرگ شدی. فکرمیکنی نیازهات رشد کردند، نیازهای جدید پیدا کردی، همراه زندگیت کنارته. همه چیز آروم پیش میره.اما وقتی به اولین دست انداز میرسید همه چیز بهم میخوره.حساب کتابهات به هم میریزه.
١- عصر پنج شنبه دارم چرت بعدظهر رو طی میکنم. زنگ در به صدا در میاد. همسر گرام اومدن، من که چشمام پر از خوابه ازش میخوام نیم ساعت وقت بده تا به چرتم ادامه بدم. قبول میکنه.
٢- من در حال چرت زدن صدای مامان رو میشنوم که داره با همسر گرام گپ میزنه و تیکه میندازه.
٣- سر ساعت بیدار میشم و میرم کنارش. میگه من اومدم بهت سر بزنم. قبول نمیکنم. میدونم دلش میخواد با هم بریم بگردیم،بریم سر خاک مادرش، بریم خونه شون تا باباش شاد باشه، بریم تا آخر هفته با هم باشیم. پس اصرار می کنم که باهاش برم و قبول میکنه.
۴- موقع رفتن خواهرم تذکر میده که فردا عصر دیر نیام که بابام ناراحت نشه. میخندم و بهش میگم دارم با شوهرم میرم پس جای نگرانی نیست.
۵- با هم میریم یه چرخی تو خیابونها میزنیم. اصرار میکنم و یکم تنقلات و میوه واسه شب می خریم. نزدیک شام میرسیم خونه اونها.
۶- لباسمو عوض میکنم و میرم واسه خودم چایی بیارم. اس ام اس میاد. باز میکنم و مغزم سوت میکشه. طاقت نمیارم به همسر گرام نشون میدم. به هم میریزه. میگه بعد شام بر میگردیم.
٧- بعد شام تلاش می کنم تا فردا برگردیم اما اینبار قبول نمیکنه. با آژانس میایم در خونه من پیاده میشم و خداحافظی میکنم.
٨- از دیشب بمباران اس ام اس شدم.
٩- از فکرهای مسخره خانواده ها خسته شدم. از کم ظرفیتی خودم خسته شدم. از همیشه تنها بودن تو دنیای خودم خسته شدم.
١٠- مضمون اس ام اس: اگه محرم نزدیک نبود زودتر عروسی می گرفتیم. چرا رفته با همسرش؟؟؟؟؟؟؟
آخر هفته هم نباید برای خودت باشی. کل هفته میری سرکار، خسته هستی و زندگیت کم جونه. به خودت میگی آخر هفته همه کم کاریها و بی رحمی ها و بدخلقیهاتو جبران میکنی ولی افسوس............................
نظرات () من در تاریخ ۴/۶/٨٩ ازدواج نمودم.
گفتم که در جریان باشید.
در ضمن امیدوارم کمتر افسرده بشم تا با قلمم شمارو اذیت نکنم.
انشالله قسمت همه جوونها بشه بوقتش.
راستی سر عقد واسه خیلی از مجردهای دور و برم دعا کردم باورتون میشه یه ۴٠-۵٠ نفری میشدند؟؟؟؟
شما هم دعا کنید براشون.
نظرات () گوشیش خاموشه.
درگیرم به خودم. اما گاهی لازمه. شاید................
وقتی خاموشه انگار همه درها بسته شده
.
.
.
.
.
کاش.........................
نظرات () روزها میگذره. گاهی گرم گاهی سرد. گاهی با کلی امید و گاهی با ناامیدی.
شاید قشنگی این دوران باشه. اما من بیشتر از همیشه استرس دارم. گاهی در حد انفجار قلبم درد میگیره. واسه آینده، زندگی، سرنوشت.....
زیاد حال نوشتن ندارم.
.
.
.
.
به امید آرامش واقعی
یا حق
نظرات () قسمت اول: این روزها یکم درگیرم. یه نمه افسردگی دارم. نمیدونم چرا زمان از دستم در رفته. کاملا زندگی روزمره پیدا کردم. از اداره میام خونه میخوابم، غذا میخورم، یه کوچولو کتاب می خونم، بعدش بقیه وقتم با گوشی میگذره. با اجازه شما با همکاری همراه اول و بانکداری الکترونیکی فیش سربه فلک کشیده ماه پیشمو واریز کردم تا در قرعه کشی برنده بشم که هنوز نشدم. اگه خدا بخواد و من همین جور گوشی بازی کنم شاید تو گینس اسمم ثبت بشه. از الان میگم که بعدا شوکه نشین.
قسمت دوم: کاش این روزها زودتر تموم شه. از اینکه باید حال و هوای همه رو داشته باشم مبادا به کسی ظلم بشه، مبادا کسی دلش بشکنه، مبادا حرمت شکسته بشه، مبادا بی حیا بشم، مبادا .................
خدایا این دیگه چه امتحانیه؟ وقتی با جناحهای مختلف درگیری، کسانی که هر دقیقه تصمیم جدید میگیرند و تو باید نهایت دقت و رعایت تمامی جوانب رو داشته باشی خیلی سخت میشه. خیلی شبها به خدا میگم یعنی شب هجر به پایان میرسه؟ این اتفاقات کابوسه یا رویا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قسمت سوم: از خدا میخوام هرچی مصلحته برام پیش بیاره.
الهی به امید تو
نظرات () سلام سلام سلام ....................................
خوب چه خبر؟ خوش گذشت؟ برای ما که گذشت چه خوب و چه بد.
شکر که الان اینجام.
آقاجان در راستای جو دکترا در ایران منم هفته پیش جاتون خالی رفتم امتحان دادم.
البته با یه شرایط ویژه. تو این فصل تو شمال یه حشره هست که بهش میگن بند یا به قول بعضی از انسانها دراکولا. نامرد صبح چهار شنبه یه سر به من زد. صبح که بیدار شدم فکر کردم گل مژه هست. از اونجایی که بعدظهر مسافر کلانشهر تهران بودم و هیجان زده و پرکار بودم نتونستم برم دکتر. یعنی فرصت نبود. عصر رفتم تهران تا برسم شب شد. صبح ۵شنبه امتحان بود تا عصر. صبح جمعه هم ادامه این مراسم بود. اما از صبح ۵شنبه چشمام مثل بادکنک شد. بدجوری ترسیدم. داشتم جون میدادم. یکی از چشمام تقریبا بسته شده بود. انگار زنبور زده بود. خلاصه تا بریم دکتر شنبه شد. که شکر داروهاش جواب داد و حالا چشمام در حد عقاب تیز شدند تازه از روز اول بهتر شدند. فقط نمیدونم امتحان چه جوری بود؟ فقط چشمام یادمه. اینو میگن تمرکز در امتحان و تخلیه اطلاعات. به تظر شما اینجور نیست؟
نظرات ()